
یاد ان روز که در دفترشطرنج دلت شاه عشق بودم با کیش رخت مات شدم
اینم پروفایلم
http://pesaretanha.blogfa.com/profile
عاشقان
تقدیم به اونی که کنارم نیست ولی بودنش به من شوق زیستن می دهد
ارسال شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388 و ساعت 10:57

سلام
با اجازتون من در این وبو تخته کردم...
بهمتون سر میزنم ولی با یه وب دیگه..
پس تا بعد خداحافظ

نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388 و ساعت 23:57
در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که بداني دوستت دارم


عزيزم روز تولدت را با آسماني پر از ستاره هاي چشمک زن
با دشتي پر از شقايق ها و با آرزوي موفقيت براي تو
به تو تبريک ميگويم . . . گل من تولدت مبارک

بازم به کسی خبر ندادما
نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388 و ساعت 9:19
دیروز با یه دسته گل اومده بود دیدنم،
با یه نگاه مهربون همون نگاهی که سالها ارزوشو داشتم و از من دریغ می کرد،
گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم،
وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود.

انگاه که غرور کسی رو له می کنم،
انگاه که کاخ ارزوهای کسی رو ویران می کنم،
انگاه که شمع امید کسی رو خاموش می کنم،
انگاه که بنده ای رو نادیده می انگارم،
انگاه که حتی گوشم را می بندم تا صدای
خرد شدن غرورش را نشنوم،
انگاه که خدا را میبینم وبنده خدا را نادیده می گیرم ،
می خواهم بدانم دستانم را بسوی کدام اسمان
دراز کنم تا برای خوشبختی خودم دعا کنم؟

دوستت دارم

ببخشید دوستان به هیچ کس خبر ندادم
دلگیر نشید....
فعلا خداحافظ
نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت 11:55
تو معناي تمام واژه هاي مني براي عاشقانه هايم به دنبال واژه مي گردم...
تو بازهم در من ظهور مي كني...تو باز هم مرا به دنياي خود مي بري....
تو باز هم مثل هميشه به اوج مي بريَ...به ناكجا....
لبخند كه مي زني پرنده ي دلم بال بال مي زند... با اين دل پر بريده چه كنم؟...
مي خواهم از آنجايي بگويم كه نگاهم در نگاهت حل شد....
من عاشق تر شدم
در نا كجاي ذهنم تو اردو زدي....
دلم كه ديگر ملك خصوصي توست....
من نوشتم از بودن تو ...تویی كه ...
از تو براي تو و براي دلتنگي هاي هميشگيم مي نويسم...
مي خواني و
مي گويي سلام نازنین من...
و من سلامت را هرباره با سبدي از گلهاي سرخ- به رنگ بوسه- پاسخ مي دهم.
بگذاريد همه بدانند ....بگذاريد بدانند.......مي خواهم فرياد كنم ....
باشد اين بار هم نه....اما مي گويم كه من تو را بهترين میدانم تو را...
مي خواهم

نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 10:47
می خواهم از تو بگویم بی آن که در جستجوی قافیه باشم و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم در این شب ها که گویند عزیزترین شب های خداست می خواهم از تو بگویم از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری با ساده ترین کلمات همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد می خواهم بگویم دوستت دارم امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم فقط ساده و با صداقت همراه با شاهدی صادق از اعماق جانی سوخته با چشمانی بارانی می خواهم بگویم دوستت دارم و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید من تقدس عشقت را بر کرامت وجودم نشانده ام و اگر سراسر وجودم زبان باشد
دوستت دارم


نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 11:0
وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی
به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه
فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی
خیلی چیزارو می شکنی،تا دل اونو نشکنی
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم
امّا صداشو بشنوی،شب از میون دوتا سیم
حاضری قلب تو باشه،پیش چشای اون گرو
فقط خدا نکرده اون،یه وقت بهت نگه برو
حاضری هر چی دوس نداشت،به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از،مردم شهر جدا کنی
حاضری حرف قانون و ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات
وقتی بشینه به دلت،از همه دنیا می گذری
تولّد دوبارته،اسمشو وقتی می بری
حاضری جونت و بدی،یه خار توی دساش نره
حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضری مسخرت کنن،تمام آدمای شهر
امّا نبینی اون باهات،کرده واسه یه لحظه قهر
حاضری هر جا که بری،به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و،به شونه هاش تکیه کنی
حاضری که به خاطر،خواستن اون دیوونه شی
رو دست مجنون بزنی،با غصه هاهمخونه شی
حاضری مردم همشون تو رو با دست نشون بدن
دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن
حاضری اعتبارتو،به خاطرش خراب کنن
کار تو به کسی بدن،جات اونو انتخاب کنن
حاضری که بگذری از،شهرت و اسم و آبروت
مهم نباشه که کسی،نخواد بشینه روبروت
وقتی کسی تو قلبته،یه چیزقیمتی داری
دیگه به چشمت نمی یاد،اگر که ثروتی داری
حاضری هر چی بشنوی،حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که،خیلی برات با ارزشه
حاضری هر روز سر اون،با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی
حاضری که به خاطرش،پاشی بری میدون جنگ
عاشق باشی اما بازم،بگیری دستت یه تفنگ
حاضری هر کی جز اونو،ساده فراموش بکنی
پشت سرت هر چی می گن،چیزی نگی گوش بکنی
حاضری هر چی که داری،بیان و از تو بگیرن
پرنده های شهرتون،دونه به دونه بمیرن
وقتی کسی رو دوس داری،صاحب کلّی ثروتی
نذار که از دستت بره،این گنجِ خیلی قیمتی
"خیلی دوستت دارم"

نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 12:4
گفتی: به نظر تو دوست داشتن بهتره يا عاشق شدن؟ گفتم: دوست داشتن... گفتی: مگه ميشه همه ادما دلشون مي خواد عاشق بشند. گفتم:اون كس كه عاشقه مثل كسي ميمونه كه داره تو دريا غرق ميشه ولي اوني كه دوست داره مثل اين ميمونه كه داره تو همون دريا شنا ميكنه و از شنا كردنشم لذت مي بره. تو چشمام نگاه كردی و گفتی: تو چي تو عاشقه مني يا منو دوست داري؟ خيلي اروم گفتم: من خيلي وقته غرق شدم
.jpg)
نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 11:54
به خاطر روی زیبای توست
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم توست
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه توست
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک توست
که پاکی باران را درک نمی کنم
به خاطر عشق بی ریای توست
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین توست
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود توست
فقط به خاطر تو

نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 14:39
هیچ وقت از یاد نمی برمت
در گوشه ای سرد و تاریک به انتظار مینشینم
تا دوباره برگردی و دستانم را در دستان پر مهرت جای دهم
مینشینم تا مرحمی برای قلب زخمی ام باش...
مینشینم که این انتظار حتی تا زمان مرگ هم زیباست....

به خاطر حرفه زیبایی که یکی از دوستان زد وبلگمو باز میکنم...
به قول اون دوستمون این کار تنها راه حرف زدن باهاشه
که شاید اینجوری درد کمتری بکشم....![]()
نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 0:55
امروز هم مثل عادت روزانه،
قلم بر دست گرفته ام
و میخواهم احساس مرده ام را
بر روی این کاغذ بی جان تر از دلم
بنویسم،
اما هر چه می اندیشم
نمیتوانم حتی کلمه ای سرد
که نشان از دل تنهای من است
بیافرینم،
نمیدانم اینبار از کجا باید شروع کنم،
چه باید بنویسم ،
از چه بنویسم، وقتی که میدانم
تمام آرزوهایم یک شبه بر باد خواهند رفت،
از چه بنویسم، وقتی که میدانم
به زودی زود از آنچه دارم و دلم میخواهد که داشته باشم
باید دل بکنم، و همه را در شعله ی فراموشی بسوزانم.
تمام واژه ها برایم غریب است
تنهایی و غربت
ریشه های احساسم را بدجور خشکانده،
واژه ای جدید نمی یابم
تا با آن حس مبهم تاریخ لحظه هایم را
معنا کنم و بر نوشته هایم رنگی نو
بپاشم.
دیشب، به اسقبال ستاره ها
در جاده ای تاریک
و به دور از هیاهوی مرده ی شهر رفته بودم،
ترس عجیبی داشتم،
همه جا تاریک بود و تنها در میان انبوه ستارگان
قدم میزدم،
چقدر زیبا بود،
تا به حال آن همه ستاره یک جا ندیده بودم،
ستاره ای را که سالها پیش
برای او برگزیده بودم،
در میان آن همه ستاره ی زیبا
چون نگینی در انگشتری شب برق میزد
و چه با شکوه کمان ابروهایش را
در آن آسمان نقره دوزی شده
به تصویر خیال کشیدم،
عجیب است،
من چه آسان او را در میان آن همه ستاره درخشان در آسمان یافتم،
اما در این زمین خاکی
که تنها ستاره ی درخشانش اوست،
یافتنش اینقدر مشکل است.
چرا خود را از من پنهان میکند،
مگر من چه کرده ام به دل او
که اینچنین از من گریزان است.
میدانم که لحظه ای به دنبال من
نمیگردد،
و مرا چه زود به دفترچه ی خاطراتش سپرده است.
در گذر لحظه ها
هبچ مکثی نیست
و همه چیز سریع تر از آنی که هست
در عبور است
و من تنها تر از همیشه
گوشه ی این دنیای کوچک
به انتظار او که شاید باز آید
در حال ورق زدن
صفحات خطی خطی شده
دفتر عمرم هستم،
تا صفحه ای سفید بیابم
شاید بتوانم تنها عکس او نقاشی کنم
به یاد آن همه گریه
به یاد خنده ی آخر
به یاد بوسه های تو
به یاد آن دم آخر
شکستم من به تنهایی
به لب اما نیاوردم
به یاد گفته های تو
شبی اما نیاسودم
درون قابی از شیشه
به دنبال نگاهی از تو میگشتم
درون بقچه قلبم
دلت را با نگاهم جستجو کردم
یاد آن شبهای سرد
تمام التماس و گریه های من
یاد آن تنها نشستن روی سنگ
نرفته از نگاه خاطرات من
به یاد آور تو آن روزی
که میگفتی به من هر دم
که آغوشت کند گرمم
نرو از پیش من، همدم
بمان در لحظه های من
کنار آتش عشقم
که تو عاشق، منم معشوق
نیم من سردی شهوت
ولی افسوس چه زود رفتی
مرا در من رها کردی
دلم را همچو یک ماهی
از آب دریاها جدا کردی
کنارم سایه ی مرگ است
درون دیده گانم شب
به دنبال تو میگردم
لا به لای آن همه اختر
نمیدانم چرا رفتی، کجا رفتی؟
چرا از من به آسانی گذر کردی
چرا اینجا، در این سرما
مرا با قصه گوی شب رها کردی
ولی اما تو میدانی
که من تنهاترین بودم
من آن عاشق، من آن دیوانه و مجنون
شریک گریه های هر شبت بودم

نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
copyright © pesaretanha All right reserved
This Template Designed by
Mehran Rostami Copyright © 2005
Pars Theme